حکایت:

پاسخ ناسزا

حکیمی را ناسزا گفتند و او هیچ جوابی نداد!

 حکیم را گفتند: ای حکیم، از چه روی جوابی ندادی!؟

گفت: از آن روی که در جنگی داخل نمی‌شوم که برنده آن بدتر از بازنده آن است!

حکایتی از تذکره الاولیای عطار:

دعوت به خود!

شخصی بر شیخ ابوالحسن خرقانی آمد و گفت: دستوری ده تا خلق را به خدا دعوت کنم

گفت: زنهار تا به خویشتن دعوت نکنی!

گفت: شیخا خلق را به خویشتن دعوت توان کرد!؟

گفت: آری که کسی دیگر دعوت کند و ترا ناخوش آید نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی!

راز برزیستن:

ما ز هر صاحب دلی یک رشته فن آموختیم


عشق از لیلی و صبر از کوه کَن آموختیم


گریه از مرغ سحر، خود سوزی از پروانه‌ها


  صد سرا ویرانه شد، تا ساختن آموختیم....

حکایت:

فاصله دزد تا حاکم

روزی یک دزد دریایی  را به حضور اسكندر آوردند ، اسكندر فریاد زد: شرم نداری از دزدی؟ .....

ادامه نوشته

حکایتی از پروین اعتصامی:

مناظره نخ و سوزن

 

پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان/بی اتحاد من، تو توانا چه می‌کنی!؟

 

ادامه نوشته

حکایتی از جامی:

دشواری آدم شدن!

پدري با پسري گفت به قهر

که تو آدم نشوي جان پدر!

 حيف از آن عمر که اي بي سروپا

در پي تربيتت کردم سر.....

ادامه نوشته

جکایت:

مال و علم

شخصي از بوذرجمهر حكيم پرسيد:علم بهتر است يا مال؟ حكيم گفت:علم؛  آن شخص پرسيد:...

ادامه نوشته

حکایتی از لطایف الطوایف:

شرط فقاهت!

فقیهی کامل زنی داشت به غایت دانا، روزی آن فقیه زن خود را دید که به نردبام بالا می‌رفت، چون به نیمه رسید، فقیه گفت: اگر بالا روی به طلاقی و اگر فرود آیی به طلاقی....

ادامه نوشته

حکایتی از لطایف الطوایف

قدرت کوتوله‌ها

انوشیروان روزی به دادرسی نشسته بود، مردی کوته قامت فراز آمد و بانگ دادخواهی برداشت؛ خسرو انوشیروان گفت:.... 

ادامه نوشته

حکایت:

احترام مادر!!!

از دولتمردی پرسیدند می‌دانی فقر مادر همه مشکلات و گرفتاری‌ها در جامعه است؟ پاسخ داد:....

ادامه نوشته

حکایت:

نتیجه سازش !

  شخصی‌ خربزه و عسل را با هم می‌خورد، طبیبی از آنجا می‌گذشت به او گفت این دو را باهم نخور که با هم نمی‌سازند! آن مرد خورد و دل درد گرفت و به نزد طبیب رفت! طبیب گفت...

ادامه نوشته

حکایت روز:

شریک تبهکار!

 روزی مردی نابینا و بینا با هم  مقداری خرما خریدند و مشغول خوردن شدند، پس از مدتی کوتاه مرد نابینا فریاد برآورد که ای مردم به داد من برسید....

ادامه نوشته

حکایتی از لطایف الطوایف:

مزیت لعنت بر رحمت!

مردی از میدان جهاد می‌گریخت، گفتند: کجا می‌روی ای نامرد!؟ گفت: آن خوشتر دارم که گویند ....

ادامه نوشته

حکایتی از لطیفه‌های تلخ و شیرین:

اعتدال‌گرای بی‌سواد!

شخصی پس از چند سال اقامت در عربستان، به شهر و دیار خود بازگشت. اقوام و نزدیکانش به دیدن او آمدند و از او پرسیدند: در این چند سالی که در آنجا بودی، عربی را خوب یاد گرفتی!؟ گفت:....

ادامه نوشته

حکایتی از بهلول:

احمق‌تر از بهلول!

  روزي خليفه از بهلول پرسيد: تا به امروز موجودي احمق‌تر از خود ديده‌اي!؟ بهلول گفت: نه والله، اين نخستين بار است كه مي‌بينم! 

حکایتی از سعدی:

که زشت اســـــت پیرایه بر شهریار

دل شهــری از ناتـــوانی فــــــکار!

ادامه نوشته

شعری پر معنا از انوری ابیوردی:

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان

آنگه شود پديد که نامرد و مرد کيست!

ادامه نوشته

حکایتی از سعدی:

باش تا دستش ببندد روزگار!

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد! درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد؛ درویش اندر آمد.....

ادامه نوشته

حکایتی از بهلول:

ارزش حکومت

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد، خلیفه گفت: مرا پندی بده! بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی!؟ گفت:......

ادامه نوشته

بازار گرم ریاکاران شهر:

موسم رونق بازار ریا می‌گردد

شهر پرغلغله ورد و دعا می‌گردد!

در شهری که حکومت به کف اهل ریاست

دین و مذهب، سپر دفع بلا می‌گردد!

 

قصاید امام خمینی در نقد تزویر:

زهد مفروش ای قلندر، آبروی خود مریز

زاهد ار هستی تو،پس اقبال بر دنیا چه شد

مرشد از دعوت به سوی خویشتن بردار دست

لا الهت را شنیدستم، ولی الّا چه شد!

ادامه نوشته

حکایت دنیا از منظر ابوسعید ابوالخیر:

حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه‌ای، گفت:

یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای!


گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت:

یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای.....

ادامه نوشته

پندهایی سیاسی از امام علی (ع):

- من تکبّر فی ولایته کثر عند عزله ذلّته

هر که در دوره امارت و حکومت خود تکبر نماید در معزول شدنش خوارى او بسیار شود...

ادامه نوشته

حکایت:

دینداری روباه!

روباهي بر سر راه گوشت تازه ديد و فهميد كه به همراه آن باید تله‌اي درکار باشد؛ از این رو به سراغ گرگ پیر رفت و گفت: من در اين جاليز غذاي بسيار خوبي تهيه كرده‌ام و چون روزه هستم قصد انفاق دارم! گرگ پیر  و بی‌خبر از ماجرا گفت: از من مستحق‌تر نخواهی یافت چون....

ادامه نوشته

رنگ از منظر مولوی:

 هست بیرنگی اصـــــول رنگ ها

  صلح‌هـــــا باشد اصــــول جنگ‌ها

  چونكه بیرنگی اســــیر رنگ شد

  موسی ی با موسی ی در جنگ شد

  رنگ را چــون از میان برداشتی

  مــوسی و فــــــــرعون دارند آشتی

  گر دو چشمی حق شناس آمد ترا

  دوست پُر بین عرصه‌ی هر دو سرا

حکایتی از شفیق بلخی:

درس غلام

نقل است كه در بلخ قحطي عظيم بود چنانكه يكديگر را مي خوردند، روزي شفيق بلخي غلامي ديد در بازار شادمان و خندان! گفت: اي غلام! چه جاي خرمي و شادكامي است؛ نمي‌بيني كه خلق از گرسنگي چگونه‌اند؟...

ادامه نوشته

حکایتی از سلطان محمود غزنوی:

احمق‌تر از احمق!

سلطان محمود غزنوی دستور داد تا یک نفر را که در حماقت از دیگران گوی سبقت را ربوده است ،پیدا کنند و به خدمتش بیاورند؛ ملازمان بر حسب اتفاق .... 

ادامه نوشته

حکایت دروغگو:

دروغ اساسی !

شیادی بر بالای منبر رفت و گفت: ای مردم! می‌دانستید که امامزاده یعقوب چگونه بر فراز مناره‌های مصر از سوی پلنگ دریده شد!؟...

ادامه نوشته

حکایت:

شیوه آزردن شیطان!

روزی جوانمردی در مکه حاکمی بی‌انصاف را دید و به او گفت: بهشت ارزانی کسی که دل شیطان را به درد آورد! حاکم كه هيچ انتظار نداشت آن مرد اينطور از او تعريف كند، پرسيد: از كجا مي‌گويي؟....

ادامه نوشته

شعری از مرحوم حسین پناهی:

سکوت دندان شکن!

ادامه نوشته