تبليغاتX
سياست نامه

رویای واقعی!

سه تن در راهى مى رفتند؛ يكى مسلمان و آن دو ديگر، مسيحى و يهودى. در راه درهمى چند يافتند به شهرى رسيدند. درهم‌ها بدادند و حلوا خريدند. شب از نيمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز يك نفر را سير نمى‌كرد. يكى گفت:.... 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 22:54 | لینک  | 

 موعظه تمام عیار

شيخ ابوسعيد، يكبار به طوس رسيد، مردمان از شيخ خواستند كه بر منبر رود و وعظ گويد، شيخ پذيرفت . مجلس را آراستند و منبرى بزرگ ساختند. از هر سو مردم مى‌آمدند و در جايى مى‌نشستند. چون شيخ بر منبر شد، كسى قرآن خواند. جمعيت، همچنان ازدحام مى‌كردند تا آن كه ديگر جايى براى نشستن نبود....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 12:52 | لینک  | 

بزرگترین جانور


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 19:53 | لینک  | 

لب تنور و شب سمور!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 23:3 | لینک  | 

حدیث سلوک حق

و گفت : یک بار به درگاه او مناجات کردم و گفتم : کیف السلوک الیک!؟ ندایی شنیدم که ای بایزید....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 15:5 | لینک  | 

گر ملولی ز ما ترش منشین

که تو هم در میان ما تلخی!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 12:57 | لینک  | 

اعتراف به زور!

مردی را نزد خلیفه آوردند که او زندیق است. خلیفه او را پیش طلبید و گفت: به من رسیده که تو زندیقی! گفت: هرگز، چه من مردی مومن...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 18:49 | لینک  | 

پس عزا بر خود کنيد اي خفتگان  

 زان که بد مرگيست اين خواب گران

شاعری وارد شهر حلب شد و ديد عده‌ای با صداي بلند مشغول گریه و زاری هستند. ‌پرسيد چه شده است؟ پاسخ دادند  مگر تو نمی‌دانی که روز عاشورا است و امام حسین....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 12:24 | لینک  | 

تنگنای دنیا!

مرد سبکسری در بیابانی می‌دوید که به درویشی رسید. گفت: ای درویش این جا؛ در این بیابان چه می‌کنی!؟ درویش پاسخ داد که.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 23:36 | لینک  | 

سلطان پرستی!

یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و گفت که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان......


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 23:32 | لینک  | 

دوزخیان زمین

هرکه گفتارش فراوان شد، خطایش فزونى گرفت و هرکه خطایش بسیار گشت، حیایش اندک شد، و هر که حیایش اندک شد، پارسایی او کم شد و هر که پارسایی او کم شد دلش مرد و هرکه دلش بمیرد وارد آتش شود.

نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 15:50 | لینک  | 

خودخواهی یا خدایی!؟

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند؛ عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 0:17 | لینک  | 

فرزند مکتبی!

مردی زنی بگرفت. به روز پنجم فرزندی بزاد! مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید. او را گفتند....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 13:15 | لینک  | 

تفاوت دو سبک دینداری

زاهد و عارفی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 17:59 | لینک  | 

پادشاهی که طرح ظلم افکند

پای دیوار ملک خویش بکند

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 21:45 | لینک  | 

 شیوه تعامل با بدگویان

روزی سقراط، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که بسیار ناراحت و متاثر است. علت ناراحتی او را پرسید، آن مرد پاسخ داد: شنیدم یکی از آشنایان به من بی ادبی کرده و تهمتی ناروا زده  است و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 19:46 | لینک  | 

دیروز، امروز، فردا!

گردان پشت ميدان مين رسيده و زمين گير شده بود. چند نفر رفتند معبر باز كنند. او هم رفت، پانزده سال بیشتر نداشت. چند قدم كه رفت، برگشت. بچه‌ها فکر کردند ترسيده ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 19:8 | لینک  | 

تصمیم گیری خردمندانه

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه­ای دید که در حال ­سوختن بود  و مردی را دید که وسط شعله­ها در اتاق نشیمن نشسته بود، مسافر فریاد زد: خانه­ات آتش گرفته است! مرد جواب داد:... 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 21:2 | لینک  | 

گماشتن جانشین بر حق!

وقتی که میرزا رضای کرمانی را محاکمه می کردند، قاضی گفت: چرا سلطان را کُشتی!؟ گفت: برای آنکه ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 14:48 | لینک  | 

قیمت ایمان و باورها!

مبلغی اسلامی که در یکی از مراکز اسلامی لندن عمرش را گذاشته بود تعریف می‌کرد که یک روز سوار تاکسی می‌شود و کرایه را می‌پردازد. راننده بقیه پول را که برمی‌گرداند 20 سنت اضافه‌تر می‌دهد، می‌گفت: چند دقیقه‌ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه. آخر سر ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 13:51 | لینک  | 

غلام فرصت طلب!

گویند غلامی، گوسفندان روستایی را هر روز به چرا می برد.  با گذشت ایام هوس غلام را غالب شد و گوسفندان را غصب کرد. مالباختگان شکایت نزد قاضی بردند. غلام که وصف قاضی شنیده بود و او را می‌شناخت نزد وی رفت و حقیقت را گفت و چاره‌ای خواست برای پس ندادن گوسفندان.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 13:52 | لینک  | 

عمل به وصیت سگ!

گویند: سگ گله‌اى بمرد. چون صاحبش خیلى آن را دوست داشت، او را در یكى از مقابر مسلمین دفن كرد، خبر به قاضى شهر رسید. دستور داد او را احضار كنند و بسوزانند. زیرا او سگ خود را در قبرستان مسلمانان بخاك سپرده است. وقتى او را دستگیر كردند و نزد قاضى آوردند، گفت:.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 0:1 | لینک  | 

تفاوت دو نگاه معیوب!

رعیت پیر با ناله ‌گفت: حاکم! درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟؟؟.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 17:11 | لینک  | 

اوصاف پارسایان

یکی از یاران امیرالمومنین (ع) به نام همام که مردی عابد بود به حضرت عرضه داشت: اهل تقوا را چنانکه گویی آنان را می‌بینم برای من وصف کن. امام در پاسخ او درنگ کرد، سپس فرمود: ای همام، تقوای الهی پیشه کن و کار نیک انجام بده، زیرا خداوند با اهل تقوا و اهل کار نیک است. همام به این مقدار سخن قناعت نکرد و حضرت را قسم داد. حضرت باز هم همام را پرهیز داد اما هنگامی که پافشاری وی را دید،  خدا را سپاس و ثنا گفت و بر پیامبر درود فرستاد و سپس فرمود:....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 11:8 | لینک  | 

علم یا ثروت!؟

جمعیت زیادی دور حضرت علی(ع) حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید: یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟ علی(ع) در پاسخ گفت:.... 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 20:37 | لینک  | 

و در این شهر سحرخیزی نیست

و سحر نزدیک است! 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 13:1 | لینک  | 

خود و خدا

وقتي ابو الحسن خرقاني از حق تعالي خواست كه خدايا مرا به من بنماي آنچنان كه هستم، او را به وي نمود با پلاسي آلوده ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 12:23 | لینک  | 

دو عاقل را نباشد کین و پیکار

یک روز جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد. گفت:...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 13:49 | لینک  | 

روز سوال

درویشی شبی دید کودکش در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد، گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟ گفت:.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 21:43 | لینک  | 

میزان رحمت خداوند

روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد که: ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟......


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامان  در ساعت 22:55 | لینک  |